جدید ترین مطالب



18

دوباره نشستم یه گوشه ی اتاق . چسبیدم به شوفاژ و هیچ کاری نمیکنم. کلی فکر تو سرم میچرخه اما همه شون رو دور میزنم و سعی میکنم به هیچ کدومشون توجهی نکنم . به رفتارهای پرخطرِ سیفِ اخیرم فکر میکنم. به اینکه دارن کم کم قبحشون رو برام از دست میدن و عادت میکنم بهشون. چیز خوبی نیست و واقعا نباید میرفتم سمتش و میخوام که دیگه تکرارش نکنم و فراموش کنم همه چی رو . در حین تایپ یه نگاهی به انگشتام انداختم ، به ناخونایی که آخرین بار بیست روز پیش لاک زده بودمشون و بعد بیست روز حتی حال نداشتم که پاکشون کنم و یه تیکه های کوچیکی ازشون رو ناخونام مونده . ناخونایی که از ته گرفته شدن ... صبحا به یه سایه ی غلیظ برای پوشوندن پف چشمام و یک خط چشم پهن و کار درست متوسل میشم برای اینکه یکم به قیافه بیام :دی

به این فکر میکنم که وقتی بتونم یه نفر رو دوست داشته باشم چقدر زندگی در من جریان پیدا میکنه و چقدر همه چیز بهتر میشه . حتی اگه سخت باشه زندگی ، آسونتر میشه . از طرفی به این فکر میکنم که وقتی آدمی که خیلی دوسش دارم رو از دست میدم چقدر پژمرده و گوشه گیر میشم . وضعیت درسیم افت میکنه حتی ... اما داشتم فکر میکردم وقتی یک نفر نصفه نیمه دوستم داشته باشه ، آدمی که گاهی اوقات حوصله م رو نداشته باشه ، آدمی که بهم دروغ بگه و رابطه ای که بعد یه مدت حس کنم که یک طرفه ست خیلی بیشتر عذابم میده . چون طرفم رو دوست دارم و دوست دارم یه گوشه ای از زندگیم هرچند کم حضور داشته باشه نمیخوام از دستش بدم . از طرفی هم از بی محلی های کسی که یه زمانی منو هم تراز با خواهراش دوست داشت ( در حد حرف نبود ، واقعا بهم اثباتش کرده بود ) خیلی دلم میشکنه . نباشه یه جور ناراحتم وقتی هم که هست یه جور دیگه ناراحتم .

تا چند دیقه قبل داشتم با مامان حرف میزدم . مامان عصرای دوشنبه میره به بچه های یتیم خونه ای که دیوار به دیوار خونه مونه رایگان درس میده . میگفت دلم میخواست براشون خوراکی میخریدم اما فرصت نشد . سری بعد یه جعبه شیرینی میگیرم براشون تو هم باهام بیا از نزدیک ببینیشون . 

برای مامان از امروز گفتم . از چیزایی که تو بیمارستان دیدم . از حسی که داشتم . نمیدونم چرا یهویی بحث کشیده شد به ازدواج من ... مامان میگفت کنکورو پشت سر گذاشتی و اون نتیجه ای که میخواستی و میخواستیم رو گرفتی . الان خیالم از بابت کنکورت راحت شده اما از کنکور مهم تر ازدواج تو هست که من براش نگرانم و از خدا میخوام یه آدم صالح رو سر راهت قرار بده :دی به مامان اطمینان دادم که من حالا حالا ها قرار نیست ازدواج کنم و دلیلی نداره که بخواد نگران باشه . گفتم نگرانی هات باشه برای بعد.

مامان گفت واقعا دلم نمیخواد بازیچه ی دست پسرا بشی . گفتم مامان بازیچه نمیشم به هر حال رابطه دو طرفه ست . یه سری تفکرات مامانم هست که دوست دارم مطابق من باشه و خداروشکر وقتایی که من و مامان میشینیم با هم صحبت میکنیم ؛ اگه قبلش دعوا نکرده باشیم (:دی) مامان به نظرم انعطاف پذیر میاد . یعنی فکر میکنم وقتی که ایده ای رو مطرح میکنم لاقل درموردش فکر میکنه و اگه با منطقش جور در بیاد قبول میکنه و این خیلی خوبه .

مامان گفت از یه ویژگیت خیلی خوشم میاد . اینکه وقتی با پسرا حرف میزنی خیلی عادی و طبیعی برخورد میکنی ، میگفت خیلی دقت کردم بهت ؛ مثل خیلی از دخترا سرخ و سفید نمیشی و نیشت تا بناگوش باز نمیشه و حس میکنم انگار داری با یه دختر حرف میزنی . مامان میگفت من به تو که نگاه میکنم واقعا تو چشمات میبینم پاکی رو ... اینو خیلیا بهم گفتن . شاید در ظاهر امر اینطور به نظر نرسه و یا حتی گاهی اوقات خودم اینطور فکر نکنم اما واقعا خیلی ساده ام . مامان میگفت من دقت کردم که تو با دخترای هم سن و سالت خیلی فرق داری . اصلا مثل اونا فکر نمیکنی.

بهش راجع به شادی گفتم . اینکه گفته که خیلی ها سطحشون به ما نمیخوره و اصلا در شان ما نیست رابطه باهاشون :| خب البته منظورش از این حرف شخصِ من نبوده و خطاب به یه جمعی بوده اما ازروزی که فهمیدم تو اینستا بلاک آنبلاکم کرده مثل یه تیکه آشغال از ذهنم پرتش کردم بیرون . حیف اون همه وقتی که براش گذاشتم . تو دوستی هام معمولا خیلی دلسوزم و هر کاری از دستم بربیاد دریغ ندارم و اینو خیلی ها میدونن . بگذریم ... گفتم که تو دانشکده همش با نیما با هم میپلکن و از همه فاصله گرفته و خودش رو تافته ی جدا بافته میدونه و ... مامان گفت که کارش اشتباهه . چند وقت دیگه نیما یکی از شادی بهترو که پیدا کنه یا حتی اگه دختری پایینتر از شادی چشمشو بگیره خیلی راحت یه بیلاخ گنده به شادی نشون میده و فقط بدنامی ها برای شادی میمونه . سعی کردم ذهن مامان رو به این سمت هدایت کنم که رابطه ای که به ازدواج ختم نشه واقعا چیز بدی نیست و گفتم که اشکال کار شادی و نیما اینه که علنیش کردن ...

مامان گفت به قول دایی امین دوستِ دختر خیلی با دوست دختر و دوستِ پسر خیلی با دوست پسر فرق میکنه و چقدر خوشحال شدم از اینکه مامان اینطور فکر میکنه . گفتم مامان من دوست های پسر زیاد دارم و واقعا از دوستی باهاشون پشیمون نیستم و اینو از صمیم قلب میگم که پسرا دوستای خیلی بهتری نسبت به دخترا برام هستن . مامان گفت که اما وقتی که یه دختر و پسر رابطه شون از یه حدی فراتر بره کم کم علاقه و وابستگی پیش میاد . حرفش در نگاه اول منطقی به نظر میومد اما به ترفندی که خودم برای این موضوع داشتم تو دلم خندم گرفت . گفتم که مامان حرفتو کاملا قبول دارم اما این مال وقتیه که فقط و فقط یه پسر تو زندگیت باشه و تمام فوکوست رو همون یه نفر باشه . گفتم وقتی با چندین و چند نفر در ارتباطی یه جورایی ذهنت رو داری گول میزنی و ذهنت هنگ میکنه :)) این رو به عینه خودم لمس کردم و علت اینکه میتونم پسرا رو بدون به وجود اومدن احساس مثل دوست های دخترم بدونم فکر میکنم که به این مساله برمیگرده .

حیلی حرف زدم امشب . از هر دری یه چیزی گفتم ولی فکر میکنم که حالم خیلی بهتره و یه جورایی سبک شدم و حالا میتونم با خیال راحت برم بشینم پای درسام . شاید چیزی که من میخوام رابطه نباشه ، شاید فقط یه هم صحبت بخوام ! کسی که باهاش حرف بزنم و بهم توجه کنه ... 

بیخیال ... واقعا الان نمیخوام به هیچی فکر کنم دیگه . چقدر خوب شد که دوباره نوشتن رو شروع کردم :)